در سوگ بهار
اي عاشقان اي عاشقان من ديشبي
خواب پريشان ديده ام
اندر اين ظلمت از روزني نوري
درخشان ديده ام
ذرات عالم در تكاپو يا كه مست
لا اله الا هو
زمين و آسمان از او زمان و لامكان از او
بهار را گل و گلزار را بين چه ديدنيست
فضل و رحمت در زمستان هم چيدنيست
اب اين جويبار پيوسته است درزمزمه
ماهيان بي قرار از سايه اي در واهمه
سكوت اين مرغزار خبر از فصلي دگر دارد
گويي خزان از خصم فكري به سر دارد
ناگهان باد در رحمت را شكست
با لگد سينه ي عصمت را شكست
با كينه اي ديرينه اي پا نهاده بر سينه اي
اي بي دين بي كتاب خنجر مزن جاي بوسينه اي
تو كه دم از قرآن وروزمحشر ميزني
چرا خود با خنجرت ز قرآن سر ميزني

